شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

323

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

از او دستور و فرمان شفاهى گرفته به وزير مىرسانيدند و وزير فرمان كتبى را صادر مىكرد . شهاب الدّين خيوقى كه در همين كتاب در فصل 22 مذكور است از اين وكيلدران بوده است . بيهقى گويد ( تاريخ ، چاپ دكتر فيّاض ص 164 ) : من بخانهء خويش باز آمدم پس از يك ساعت سنكوى وكيل در نزد من آمد و گفت « خواجه بو نصر من بنده را فرستاده است و پيغام داده كه در خدمت خداوند سلطان رو . . . » . ابن البلخى در فارسنامه گويد : وشتاسف « آيين آورد كه مرجع همه كارها با وزير باشد از دخل و خرج و حلّ و عقد ، . . . و وزير را نايبى معتمد بودى كه بهر سخنى و مهمّى او را نزديك ملك فرستادى ، و اين نايب را ايرانمارغر خواندندى » ( ص 48 تا 49 ) ، سپس دربارهء بزرجمهر گويد « انوشروان ترتيب وزارت او چنان كرد كه دبير بزرجمهر و نايب نزديك كسرى آمد شد توانستى كرد ، و ما اين نايب را وكيل درخوانيم و به پهلوى ايرانمارغر گفتندى و نيابت وزير دارد » ( ص 91 ) . در مختصر تاريخ سلاجقهء عماد الدّين كاتب اصفهانى ( زبدة النّصرة ) آمده است ( ص 93 تا 94 ) كه در زمان وزارت سعد الملك در دربار سلطان بر كيارق وكيلدر سلطان اميرى قزوينى معروف به زكى بود ، كه از نزد ابو مسلم رئيس رى گريخته و به سعد الملك ملتجى شده بود . وزير خواست كه بين او و سلطان كسى باشد كه در مهمّات آمد و شد كند و جواب مشاورتها و رسالتها را بياورد ، و كسى كه متصدّى اين شغل است در عجم او را وكيلدر مىگويند ، « اى وكيل الباب ، و منزلته أخصّ من منزلة الحجّاب ، و يجب أن يكون منطيقا بليغا ، متجرّعا فى مضايق الكلام الغصص مسيغا ، مستقلّا بإقامة الحجّة عند الحاجة ، متجنّبا للسّماجة ، بقول ينسب الى السّماحة ، عارفا بأخلاق